عبدالله مستوفى

301

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مهمتر زياد داريد كه اگر آنها را جلو بيندازيد بهتر است . زيرا جمع‌آورى ماليات‌هاى شما به احكام و اين كار مهم هنوز هم طبق زمان ناصر الدين شاه اداره مىشود . ولى چون موضوع نظارت وزارت ماليه در دخل‌وخرج ، از اصول مسلم و حرف حسابى بود ، در اصل مطلب ايرادى در كار نبود . فقط بايشان تذكر داده شده بود كه ورود مشار الملك در اين عمل ، موجب بهم‌خوردگى داخلى وزارتخانه مىشود و بهتر است شخص ديگرى را براى اين كار در نظر بگيريد . ولى آن روزها هنوز معلوم نبود براى چه منظور وثوق الدوله نميخواست اين تقاضاى جزئى را برآورد و ديگرى را بجاى مشار الملك معين كند ؟ بالاخره كار بمذاكره در هيئت وزرا منجر شد ، علاء السلطنه اهل محاجه نبود ، اما در مقاومت كمتر كسى بپايهء او ميرسيد . روزيكه موضوع در هيئت وزراء مطرح بود ، ثقة الملك مدير كل وزارت خارجه را براى تشريح مطلب بهيئت طلبيد كه در مذاكره با وزير ماليه طرف صحبت باشد . مرحوم ثقة الملك بسيار خوش‌محضر و در فن محاوره بسيار زرنگ بود ، طورى كت و كول حريف را ميبست « 1 » كه در نتيجه غلبه با خودش بشود ، بدون اينكه طرف از مغلوبيت خود رنجش حاصل كند . معذلك آقاى وزير ماليه مقاومت كرد و بالاخره همين كه دستش از استدلال كوتاه شد گفته بود : « استنكاف اعضاى وزارت خارجه از پذيرفتن مشار الملك به اين جهت است كه او از دزديهاى آنها باخبر است . آنها كسى را مىخواهند كه حليم و حلواتر از مشار الملك باشد . » و چون قبلا تذكر داده شده بود كه جوانها هستند كه از رياست مشار الملك ناراضى ميباشند ، افترا و تهمت آقاى وزير ماليه هدف ديگرى جز ما نميتوانست داشته باشد . اين خبر به من رسيد ، سران جوانها را احضار و مطلب را بيان كردم ، رنگها برافروخت ، همگى گفتند : « ما اينهمه جان ميكنيم و با كمى حقوق و مقام ساخته‌ايم كه اين حرفها را نشنويم ، وزير ماليه چه حق دارد بما توهين كند ؟ ما ديگر كار نخواهيم كرد . » من هم از بن دندان اين حس شرافت را در آنها تصديق و تحسين كرده ، همگى برخاستيم و از وزارتخانه خارج شديم . قديميها هم همين كه از موضوع مسبوق گشتند ، با اينكه طرف نبودند ، بما تأسى كردند و وزارتخانه چول شد « 2 » . عصر آن روز ثقة الملك به منزل من آمد ، شرحى از تأثر وزير راجع به اين پيش‌آمد بيان كرد و بالاخره از راه‌حل ، مذاكره بميان آورد و گفت وزير ميگويد : « من بجوانها حق مىدهم ، بايد وزير ماليه از آنها ترضيه بخواهد . » گفتم : ما حاجتى بترضيه‌خواهى مفترى

--> ( 1 ) - كت‌وكول كسى را بستن ، كنايه از خوب از عهده برآمدن در محاوره و مخصوصا سعى در راضى نمودن طرف است بدون اينكه چيزى زيادتر از حق به او بدهند و اگر در نتيجه توانسته باشند صرفهء خود را بيشتر منظور دارند ، زيادتر با مفهوم كت‌وكول بستن مطابقه دارد . ( 2 ) - چول يا چل و دق زمينى را گويند كه در آن گياه نروئيده باشد . دقّ كبوتر خان بين رفسنجان و كرمان چندين فرسخ عرض و طول داشته و در اين مساحت زياد بقدرى كه يك بز را سير كنند علف نيست . چل با ضم حرف اول در غير زمين هم بطور استعاره به كار برده مىشود و همين كه اداره يا كارخانه‌اى از كار بيفتد ميگويند چل يا چول شد .